|
سرفه های خشک دختر روی اعصاب است. چشم های راننده از آینه مرا می خورند. من بی تابم. هوای بیرون دیوانه ام می کند. در که باز می شود، پرواز می کنم! پ ن ۱: من اومدم. همین!
همین الان سال تحویل شد! و ما هیچ کدوم سر سفره نبودیم! هر کدوم یه جا درگیر بودیم و دقیقه ی آخر با جیغ یاسی و صدای دمبل و دیمبل تلویزیون پریدیم پشت میز و بوووووووووووووووووووووووومب... سال ترکید! و بعدم که ماچ و موچ و بوس و بیا و برو و آخ جون عیدی! منم باید به شما عیدی بدم! درسته که از نود و نه درصدتون کوچول ترم اما خوب خودم عیدی دادن و شدید دوووست دارم! عیدت مبارک... مرتضی خسروی عزیز که هیچ وقت محبت های بی دریغت به خودم و وبلاگم در اون روزهای اول و فراموش نمی کنم! حتی نبودنت هم چیزی از مهربونیت کم نمی کنه و من کماکان مخلص شما می باشم! موسیو گلابی عزیز که از روز آشنایی با وبلاگت با پست هات خندوندیم و الانم که شدی دوست جوونم و هیچ وقت خدام که از شنیدن غرغر هام و خل بازی هام خسته نمی شی و الحق که یه دوست بامرامی! بعدشم اینم بگم که بسیار بسیار بسیار نوشته هات و دوست دارم و خوش ندارم ببینم یه روز در وبلاگت و بستی! شادی خانوم تبعیدی (به همراه بابا) که یکی طلبت اول سالی!!! گفتم این جا هم بگم یادت نره! آخ آخ آخ که یه سکته به من دادی! حتی فکر این که شادی در وبلاگش و نوشته های خل و چلیش و مینی بمال های بترکونش و ببنده سکته میاره دیگه واقعیت بخشیدن پیش کش! محسن ایرانی عزیز که همیشه بعد از کانک شدن فوری وبلاگت و باز می کنم تا آهنگ های معرکه ای که می ذاری با صدای بلند پخش شه و من خر کیف شم و به کارهام برسم! طراحی هات هم که مثل نوشته هات حرف نداره هر چند نیازی هم به گفتن نداره! خلاصه باعث افتخارمه که جز دوست جونامی! ماندانا جونم که با پست هات دل من و به شخم می کشی! اینم بدون که من بهت افتخار میکنم کلا! بعدشم بیا و خانومی کن و از این تیم ملعون (رئال مادرید و می گم) دست بردار و مثل من بارسایی شو تا بیشتر تر دوستت داشته باشم! کافه چی عزیز که همیشه با نگاه های دقیقت به نوشته هام خوشحالم کردی! پست های کوتاه و به روزت و دوست دارم! یادمه لینک به لینک انقدر رفته ام تا به وبلاگ تو رسیدم و چه کشف شیرینی بودی! آتوسای 666 ولت عزیز که با نوشته های خل و چلانه ات من و به این نتیجه رسوندی اگه دو تا مخ مشنگ تو دنیا باشه یکیش تویی یکیش من! بعدشم خیلی بی معرفت شدی جدیدا هاااا!!! قلم فرانسه خان عزیز که قرار بود با هم یه سفر نامه بدیم بیرون چی شد؟ تنبلی می کنی دیگه! ترنج بانوی عزیز که تو با معرفت بودن دست همه آدم ها رو از پشت بستی و حسابی من و شرمنده می کنی با محبت هات! مینای عزیز که دوباره برگشتی و این برای من خوشحال کننده است هرچند که دیگه سراغی از من نگیری و قرار مدارامونم فراموش کرده باشی! هادی خان آیات زمینی که من کشته مرده ی شعرهات و خوانش هات هستم این و صدبارم بهت گفتم! برا بار صد و یکمین بارم بگم اگه شعر هات و کتاب نکنی تنبلی و کوتاهی از خودته و همه ی آسمون ریسمون هایی هم که می بافی من باب قبول نکردن ناشر ها و..... الکیه! من منتظرم! شاباجی خانوم جون که من مثل خنگ ها آدرس وبلاگ قبلیت توی گوگل ریدرم بود و هی می گفتم چرا شاباجی آپ نمی کنه؟ و چند وقت پیش فهمیدم چه سوتی دادم! شاباجی دوست داریم! کاسنی خان که پ ن هات و شدید دوست دارم و معتقدم هیچ کس تو پ ن نوشتن به پای کاسنی خان ما نمی رسه! هر چند که پست های بلند و که تمام نوشته های من جزش می شه نمی خونی اما من همه نوشته هات می خونم بی برو برگرد! فرزاد عزیز که تولدت هم بود و من فراموش کرده بودم تبریک بگم! شرررررررررررررررمنده! حتما اون ورا خدمت می رسم! کاغذ کاربن عزیز که شناسایی هم شدی اما من بازم دوست دارم بهت بگم کاغذ کاربن خان! بنفشه خاتون (به همراه آقای شوهر) باور کن من هنوز به فکر این که به اون آرزوم بال و پر بدم هستم فقط وقتش و ندارم! سیامک احمدی عزیز، امین آزاد عزیز، این منم خان، آنتیگونه جان، ما گیلاسیم های دوست داشتنی، شوکا بانو، آزاده ی عزیز، بهاره جان، حسین جان و تمامی دوستان دور و نزدیکی که من را می خوانند و از قلمم افتادند. برایتان بهترین ها را آرزو می کنم. الهام پ ن 1: اسم ها هیچ ترتیبی نداشت کسی یه وقت به دل نگیره ها!!! پ ن 2: امیدوارم در سال جدید خدا همه ی ما رو به راه راست منحرف کنه! پ ن 3: این نوشته رو دقایقی بعد از سال تحویل شروع کردم اما چون بعدش مامانم عازم بود و کلی هم مهمون بازی داشتیم، کامل کردن و گذاشتنش رسید به الان! پ ن 4: عیدی من یادتون نره! اصلا هم اهل تعارف معارف نیستم به زبون خوش عیدی ندید خون می ریزم! پ ن 5: شب عیدی همه رو می بوسم!
جمعه ی هفته ی اول اسفند دور هم نشسته بودیم و برای عید برنامه می چیدیم که مامان بدون هماهنگی قبلی و بعد از صاف و صوف کردن صدایش گفت: " خدا رو شکر امسال ما خونه تکونی نداریم اصـــــــــــلا " ما که کمی جا خورده بودیم و به من من افتاده بودیم نفسی به آسودگی کشیدیم و از این که خطر از بیخ و بن گوشمان رد شده بسی سر خوش شدیم. فردای آن روز دیرتر از همیشه به خانه برگشتم. وقتی در ورودی را باز کردم یک لحظه به این باور رسیدم که اشتباه آمدم! انگار کن که بمبی در وسط خانه ما ترکانده باشند! همه جا هشتر و وشتر* شده بود بیا و ببین... در آن میان بابا را از حال رفته در زیر چهارپای، یاسی را در حالی که تلاش می کرده تا قدم های آخر را به سمت تختش سینه خیز برود و در دقیقه های آخر ناکوت شده و مامان را در روی یکی از مبل ها با لبخندی که حاکی از گرفتگی شدید از فرق سر تا نوک پا بود و استراحت مطلق دو هفته ای در پی داشت پیدا کردم و بدو بدو در حلق یکی آب قند ریختم و دست دیگری چای دادم و مدام " اصــــــلا " آن روز در گوشم زنگ می خورد و به زمین و زمان درود می فرستادم! امروز بالاخره آخرین اثرات آن صاعقه ی مهیب از در و دیوار خانه تکانیده شد و من برای هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که یکی از جدایی ناپذیر ترین ویژگی های زنان ایرانی خانه تکانی عیدشان است که اگر انجامش ندهند انگار سال نو نمی شود و یک جاهایی گیر می کند! خلاصه ما خانه مان را تکاندیم و منتظر عیدیم! من که تمام مدت به خاطر کار و بار و اینا جیم می زدم و بیچاره یاسی و بابا! چینی ِ بند زده شده اند و همش می نالند و در این چند روز ارتباط نزدیکی با ارواح و تو روح و اینا پیدا کرده اند! این روز ها اساسا تهران دیوانه کننده شده است! می مانم از این همه مردمی که در خیابان ها می لولند و قاطی که نمی کند هیچ بهشان خوش هم می گذرد! چهار ساعت از روزهای اسفندم به ترافیک و شلوغی و بوق های ممتد و کلمات گهربار راننده های دوست داشتنی گذشت! اگر مجبور نبودم حتی یک ثانیه از این روزهای پر التهاب را بیرون نمی گذراندم و بیشتر از این تایمی که الان برای نوشتن می گذارم، می گذاشتم. این روزها مدام می نویسم. حساب و کتاب سال گذشته را با خودم می کنم و این را بگویم که نتایجش دل خوش کنک است. به عمری که گذشت می ارزد و پاهایم را قرص می کند! بویش می آید! عجیب هم بویش می آید! حتما الان در دلتان می گویید عید را می گوید دیگر! این همه بو اینا نداشت! اما من عید را نمی گویم! چهار شنبه سوری را می گویم! بوی دود می آید! بوی آتش! این روزها که شمارش معکوس چهارشنبه سوری شروع شده است در اقصا نقاط بدن من عروسی است! می میرم برای چهارشنبه سوری و آتش بازی و ترکاندن خانه ی نویی که تازه تکانیده شده است! مهدی خان ما هنوز درگیر این است که چرا چهارشنبه سوری سه شنبه است و من هر چه برایش توضیح می دهم در کتش نمی رود که نمی رود! بگذریم که در این راستا دکترای تخصصی دارد و پارسال ما را کمکی نیم سوز کرد و امسال با چیز هایی که هر شب یواشکی برای من رو می کند جزغاله مان نکند خدا رحم کرده است! برای من چهارشنبه سوری خلاصه می شود در آتشی گرم و جمعی دوستانه که گرمیش چند برابر آتش باشد و احیانا بزن و برقصی و همین دیگه شما که توقع ندارید از این بیشتر کارهای فرهنگی انجام بدهم! راستی الان حالم شدیدا خوب است. بارسا امشب بازی داشت. عجب بازی بود. فردوسی پور هم در کفش مانده بود و مدام حیرتش را ابراز می کرد. همیشه یک بازی روان و زیبا که از بارسا می بینم تا چند روز شارژم. امشب هم از آن شب ها بود. مورد توجه منچستری های عزیز! * لت و پار!
چشمانش می سوخت. زمان زیادی بود که در تاریکی مطلق به سر می برد. مدام درونش تهی و پر می شد. توان هیچ کاری را نداشت. بعد با سرعتی فراتر از تمام سرعت های دنیای مادی به بیرون پرتاب شد. هشیاریش برگشت. جرئت باز کردن چشم هایش را نداشت. عمیقا احساس می کرد که پلک هایش با ماده ای چسبناک به هم چسبیده اند. تصمیم گرفت نفس عمیقی بکشد و با تمام توانش پلک هایش را از هم بکند. نفس عمیقش به آهی خفیف تبدیل شد و تمام توانش به لرزشی که بدنش را فرا گرفت. به حال زار خودش تاسف خورد. اولین چیزی که به ذهنش خطور کرد پیدا کردن زمان و مکان بود. به آرامی انگشت هایش را تکان داد تا بلکه به چیز آشنایی بخورند. نرمی تشک تخت نوید اتاقش را می داد. اتاقی که اکثر شب های این هشت فصل کتاب را در آن گذرانده بود. ته دلش قرص شد. حالا باید زمان را پیدا می کرد. گوش هایش را تیز کرد. همه جا ساکت بود. با وجود سکوت بی نهایت و تاریکی وحشتناکی که از پشت پلک هایش نیز به درونش نفوذ می کرد نتیجه گرفت که باید نیمه شب باشد. ذهنش تهی بود واین فکر ها از طرفی آرامش می کرد و از طرفی دلش را می لرزاند. اولین چیزی که یادش آمد دعوای آخرش با نویسنده بود. یا بهتر است بگوییم اولین چیزی که یادش آمد خنده های موذیانه ی نویسنده در آخرین دیدارش بود. تمام تنش شروع به لرزیدن کرد. لرزش شدیدی که حتی باعث شد قفل دهانش بشکند و دندان هایش روی هم ساییده شوند. پس آخر کار خودش را کرد! زهر خودش را ریخت! یک پایان اسفناک برایش نوشته بود. چه بسا این آخرین لحظات زندگی و صحنه ی مرگش بود. گر گرفت. همان روزی که او را با این طبیعت یاغی و شر و شورش بلند کرد و گذاشت اول یک داستان عاشقانه و رمانتیک می دانست آخر و عاقبت خوشی در انتظارش نیست. چه قدر گفت این کار را نکند! چه قدر گفت به درد این حرف ها نمی خورد! چه قدر گفت مرد این داستان ها نیست و تمام عمرش را در داستان های جنجالی گذرانده است! اما به گوش آقا نرفت که نرفت. سه فصل اول را به توصیف بر و بازو و هیکل و تیپ و قیافه اش گذراند. آن فصل ها را خوب به یاد داشت. آن روز ها آنقدر از دور بازو و سینه ی ستبرش نوشته بود، خودش را توی آینه نگاه نمی کرد. اولین دعوایشان هم سر همین بود. دوست نداشت آنقدر توصیفش را کند. اما این حرف ها به گوشش نمی رفت. می گفت من نویسنده ام نه تو. بعد هم در آمد گفت باید عاشق شوی. چه عاشق شدنی. دو فصل هم به عاشق کردنش گذشت. دو فصلی که گند زد به هر چی عشق و عاشقی ست. باز هم سکوت کرده بود. بعد فصل ششم زل زده بود به چشم هایش و گفته بود باید با هم دعوا کنید. داستان یک نواخت شده است. اولین دعوایشان خیلی حقایق را برایش روشن کرد. این را فهمید که با وجود این که خیل تصنعی و مزخرف عاشق شده بود اما عمیقا معشوقه اش را دوست داشت. آخر فصل هفتم که آشتی کردند دوباره پیش نویسنده رفت. حرف های دلش را با او در میان گذاشت. گفت که چقدر خاطر طرفش را می خواهد. گفت که دلش می خواهد دختری از او داشته باشد. حتی اسمش را هم انتخاب کرده است. تمام مدت نویسنده زل زده بود به چشم هایش و از این که آن آدم یاغی قدیم عاشقی سینه چاک شده است حیران بود. آخرش هم موذیانه خندید و گفت ببینم چه کار می توانم برایت بکنم.... نفس عمیق دیگری کشید. دوباره دعوای آخرشان یادش آمد. یک شب اواسط فصل هشتم بود که به خانه بر می گشت. نویسنده در همین اتاق منتظرش بود. نشسته بود لبه ی تخت و دست هایش را تکیه گاه سرش قرار داده بود. وقتی دیدش تنها گفت :"این طوری نمی شود ادامه داد وقتی فصل های قبل را می خوانم اقم می گیرد... یا تو باید بمیری یا او! باید خط مشی داستان عوض شود." چقدر جر و بحث کرد، داد زد، تهدید کرد، اما بی فایده بود. دل مردن معشوقه اش را نداشت گفت: "من را حذف کن!" آن شب را با هزار بدبختی به صبح رسانده بود که تلفنش زنگ زد. دلش ریخت. نویسنده بود. با همان لحن خشک گفت: " این جوری نمی شود. تو قهرمان منی. اگر بکشمت سه فصل اول را تباه می کنم. باید ضربه بخوری. یک خیانت!....." خیانت خیانت خیانت.... احساس کرد مغزش یک گوله آتش می شود. حتی فکر کردن به این که در فصل های دیگر معشوقه اش مال کس دیگری می شود خونش را به جوش می آورد. دهانش را باز کرد و هر چه دم دستش بود نثار جد و آباد نویسنده کرد. او هم بی کار نماند. بلند بلند خندید و با همان لحن خشک گفت: " همه چیز تو دست من است! دم در آوردی! حسابت را می رسم... می بینی!......" هنوز بوق ممتد تلفن در گوشش می زد. جریان همین بود. برای تلافی پاکش کرده بود. مرگ. در همین افکار غرق شده بود که تاریکی بیرون تبدیل به روشنایی شد. روشنایی که امید به همراه داشت. با تمام قوا پلک هایش را باز کرد. معشوقه اش را دید که لبه ی تخت نشسته بود و به رویش لبخند می زد. پ ن 1: خانه شما را در اسرع وقت می تکانیم! پ ن 2: آب حوض هم می کشیم! پ ن 3: پیرزن هم خفه می کنیم! پ ن 4: قربان آدم های با مرام و معرفت این حوالی هم می رویم!
از اسفند بدم می آید. آخرین ماه سال عجیب دلگیر کننده است. روزهایش پر مشغله می گذرد و شب هایش قرار را از آدم می گیرد. هنوز چشم هایت به تاریکی عادت نکرده اند، غرق می شوی در هزاران فکر و خیال، هزاران یاد و خاطره. باور کن اسفند ماه فکر و خیال است، ماه حساب و کتاب است، ماه یادآوری و چرتکه اندازیست. از اسفند بدم می آید. کافی است ثانیه ای وقت تلف شده پیدا کنم. از اولین روز سالی که گذراندم تا دقایقی قبل به سرعت برق و باد جلوی چشم هایم ویراژ می دهند. دل غشه می گیرم. از اسفند بدم می آید. این روز ها هر کس من را در کوچه و خیابان ببیند توی دلش می گوید "آخی! اصلا بهش نمی خوره یه تخته اش کم باشه! حلال دل مادرش!" یا می گوید " نیگا کن خدا همه چیز و به هر کس نمیده باید یه جای کار بلنگه این بنده خدا هم خل وضعه! بازم حلال دل مادرش!" یا چیزی در این مایه ها! تمامش هم به خاطر همین اسفند کوفتی است. خود حرف زنیم به وضعیت حاد در آمده و من بی تاب بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی ام! از اسفند بدم می آید. روزهایم می دوند و من جا می مانم. اعصابم به کل در تعطیلات به سر می برد. کارهایم دو چندان است، ذهنم هم که با پرش هایش نمی گذارد کاری کنم و این باعث می شود که جوش بیاورم. شده ام آفتاب پرست منتها به جای رنگ حس عوض می کنم. آن هم در کمتر از صدم ثانیه. می خندم. لحظه ای بعد بغضم می گیرد و تا مرز گریه پیش می روم. هاج و واج می مانم... از اسفند بدم می آید. این جوری نخوانید! خیالتان راحت هنوز زیاد خل نشده ام! تحمل مرور کردن سی صد و خورده ای روز را ندارم! سنگین است... همین از اسفند بدم می آید. از تعطیلی در این ماه بدم می آید. می شود باند پروازی برای خیال بی قرارت! از مسافرت در این تعطیلات هم بدم می آید. نتیجه اش می شود این که احساس آدم مال باخته را پیدا می کنی! مال باخته ای که مالش روزها و ساعت ها و دقایقش بوده که به بیب رفته است! چهار روز با این حس دست و پنجه نرم کردم. هنوز دارم مقاومت می کنم. خیال تسلیم ندارم. خیلی چیزها هست که در کفه ی دیگر قرار می گیرد. چیزهایی که ارزش سی صد و شصت و پنج روز را دارد. باید باشد! رویشان می کنم. باید رویشان کنم! از اسفند بدم می آید! کمی له می باشم. خوابم می آید. از راه آمده ام. خسته ام و حالا که دیواری کوتاه تر از دیوار اسفند نیست بگذار این ها را هم بندازم گردنش. کی به کی ست! خلاصه از اسفند بدم می آید!
|
About
نمی توانستم دیگر نمی توانستم Archivesفروردین 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 Links
توکای مقدس |